مدت ها است که ننوشته ام در اینجا،‌در واقع این وبلاگ فقط یک وصله برای وبسایتهایم بود که آنچه آنجا نمی توان نوشت را در آن بنویسم اما امروز آنقدر دلتنگم که می خواهم بنویسم. من نمی دانم چه اتفاقی در حال رخ دادن است اما می دانم که چیزهای بزرگی از حال از دست رفتن اند. امروز دیگر بحث سرزمین چالدران و شهرهای باکو و ماکو نیست. امروز بحث هویت و فرهنگ است. دیروز در اخبار خواندم که در حدود ۵٠ درصد کودکان ایرانی ترک تحصیل می کنند. این خبر فقط یک آمار است اما برخی آمارها در پشت خود مملو از حرفند. اگر آمار می گوید که کشورم در فساد اداری رتبه ١٣٢ در نظام سلامت ١١۴ در آزادی مطبوعات و بیان ١۶٨ و در تصادفات رانندگی اولین رتبه را در جهان دارد. اینها همه آمارند اما چرا چرا این همه فاجعه به این آسانی فقط شنیده می شوند و فراموش می شوند؟

زیرا من همسایه ای دارم که هر روز برایش از دادگاه به خاطر چک های بزگشت خورده احضاریه می آید. و  هر شب مهمانی های شبانه ای او تا صبح با صدای فریاد جمعی زن و مرد و بوی شراب و سیگار، من را آزارم می دهد.

امروز کنفرانسی داشتم درباره روشی برای مشاوره پزشکی از راه دور؛ که در آن پرشکان می توانند با هم از راه دور مشورت کنند، آخر صحبتم یک نفر فقط سوال کرد: چه امتیازی این کار دارد به ما پول می دهید یا امتیاز؟

دز آنجا در شهر شب، برخی به بازی مشغولند به قمار به قماری با یک ملت که فردایش را کودکانی باید بسازند که مدرسه نمی روند. یاد گرفته اند که دروغ بگویند و آموخته اند که برای خورده نشدن باید دیگران را بلعید.

خدایا تو گفتی که لایغیر ما بقوم الا ما بانفسهم اما ما با این قوم به خواب رفته با این قوم به تاراج پرداخته، با این قوم دلبسته ویکتوریاها، چگونه می توانیم، بخواهیم آنچه را که باید بخواهیم.

دوست ندارم، از ناامیدی و شب بنویسم، ‌می دانم که در پس هیچ شبی جز روز نیست اما دوست دارم، بدانم آیا در این شهر کسی هست که از روز بگوید، آیا کسی هست که بیاندیشد که فردایی هست و کودکان شهر نیاز دارند که بیاموزند که باید سبز بود،‌انسان بود،‌بیدار بود آگاه بود و آزاده؟