من و تو هر دو انسانیم، این یعنی هر دو مورد افتخار خداوند و شاهکار طبیعتیم، نه تنها زیباترین و ظریف ترین ظاهر را در بین موجودات عالم داریم، حداقل آنهایی که ما دیده ایم، بلکه قوی ترین سیستم اعصاب مرکزی، بیشترین توان محاسبات ریاضی و منطقی را داریم. ما هنر راخلق کرده ایم، ما جهانی متفاوت را ایجاد کرده ایم. جهانی که در آن می توان به بیشتر از من اندیشید، جهانی که در آن می توان از من به ما پرواز کرد، خود را فدا کرد و دیگران را به آسایش و شادی بیشتر رسانید، ما جهانی ساخته ایم که در آن لویی پاستورها، گاندی ها، ماندلاها و هزاران هزار خوب دیگر جهان را بهتر و بهتر کرده اند. جهانی که در آن علی بوده است که در چاه فریاد کرده و محمدی بوده که به عیادت دشمن اش رفته، نگویید که چنگیز و هیتلر هم داشته که من فریاد میکنم که ای جماعت خوبان بیشترند باید بیشتر باشند، اگر نباشند چه حاصل وجود این جهان، چه حاصل این گردش ماه و زمین.

من می گویم اگر که بدها بیشتر بودند، باید جهان روز به روز بدتر و بدتر میشد. باید جهان در طول قرون و اعصار به فنا می رفت. پس اگر نرفته و نشده خوب ها بیشتر بوده اند.

اما ما کجا می رویم. ما همه انسان ها. در این خاک کهن. چرا همش صحبت از قهر می شنوم، صحبت از کینه، صحبت از بغض، صحبت از دوری، صحبت از دشمنی

خدایا به زمین آ و فریاد کن که برای همه ما خانه، پول، روزی به اندازه کافی قرار داده ای. به کدامین نداشته چنگ می زنیم که بر صورت هم چنگ انداخته ایم. به کدامین خانه دلبسته ایم.

به کدامین خراب آباد می رویم که چنین مست و بیخبر شده ایم. درکوچه و بازار باهم قهر باهم دو رو و نیرگ می زنیم. در دانشگاه، در اداره در خانه در همه جا چنین نامهربان. آیا قحطی و گرانی چنین عرصه را برما تنگ کرده است؟ آیا اینجا جهنم است یا خود آن را جهنم کرده ایم. آیا اینجا کویر است و ماتشنگان در کویر یا اینجادریا است ومانده در قایقی گرسنه و محصور که چنین شتابان بر هم حمله میکنیم. من جای تو را تنگ کرده ام و تو جای مرا. تو می خواهی من بمانم و تو بروی، می خواهم تو بمانی و من بالا بروم.

چرا نباید باهم در کنار هم انسان باشیم.چرانباید در کنار هم آسوده آنچه هست را تقسیم کنیم و آنچه نیست را بسازیم و بازتقسیم اش کنیم. چرا نباید؟ چرا نباید؟