از سالهای دور محاسبه هوش و میزان توانایی ذهنی مورد توجه دانشمندان و عموم بوده است. روانشناس آلمانی ویلیام استرن، نظریه بهره هوشی یا IQ را مطرح کرده است. این نظریه بسیار طرفدار پیدا کرده و آزمون های زیادی برای سنجش آن طراحی شدند. هیاهویی برای سنجش بهره هوشی افراد عادی و نخبگان روز به راه افتاده که هنوز نیز مطرح است.

اما همواره انتقاداتی هم به این نظریه مطرح بوده که این آزمون ها نمی توانند به دقت همه توانایی های ذهن انسان های مختلف را به دقت بسنجند. اما بهرحال این نظریه همچنان به حیات خود ادامه داده است. اما امروزه، نظریه های دیگری نیز مطرح است.

نظریه هوش هیجانی یا EQ مطرح می کند که برخی افراد توانایی کار عملی و اجرایی قدرتمندی دارند، می توانند با مشکلات مقابله کرده و راه حل های مناسبی یافته و آنها را اجرا کنند. این افراد موفقیت های اجتماعی زیادی کسب می کنند، اگرچه ممکن است به لحاظ علمی جایگاه خاصی نداشته باشند.

اما اخیرا نظریه سومی نیز مطرح شده است، هوش معنوی. برخی افراد حس همدردی، همدلی و مشارکت جمعی بسیار بالایی دارند. این افراد به دیگران کمک می کنند، غم دیگران را می خورند و تلاش می کنند که جامعه را متحول کنند. این افراد گفته می شود که دارای هوش معنوی بالایی هستند.

مسلما هیچ فردی نیست که از یکی از این هوش ها هیچ بهره ای نبرده باشد، اما میزان آن آنها هیچ ارتباطی با هم ندارد. فردی ممکن است بهره هوشی بسیار بالا و هوش هیجانی بسیار اندکی داشته باشد، برخی نخبگان را دیده ایم که علی رغم توان علمی فوق العاده از برقراری ساده ترین ارتباطات اجتماعی عاجزند.

اما اگر فرض بر این باشد که هر فردی فقط در یکی از این هوش ها قوی و فوق العاده باشد، فکر میکنید چه سرنوشتی پیدا می کند؟

 


افرادی که بهره هوشی فوق العاده بالا داشته باشند، جایزه نوبل میگیرند و دانشمندان بنامی می شوند.

 

افرادی که هوش هیجانی بسیار بالایی داشته باشند، رییس جمهور یا CEO (مدیران کلان سازمان های بزرگ) می شوند.

اما افرادی که هوش معنوی بالایی دارند، چه سرنوشتی پیدا می کنند؟

 

شاید این افراد پیامبر می شوند...

شاید این افراد رهبران معنوی که در دل پیروان خود جای دارند می شوند...

شاید هم اسطوره های گمنامی می شوند که در بطن جامعه خود به دردمندان می پردازند و هیچگاه شهرتی به هم نمی زنند.