زندگی رمز و رازهایی دارد که نه در کتابها می شود آموخت و نه در نصیحت ها و پندها و به قول پروردگار عزیز، "باید بشنود و عبرت نگیرد تا خود تجربه کند". اما تجربه های خود من برایم بسیار جالب است...

من از جوانی ماشین خوب سوار می شدم و همیشه یک نفر یک سوار ماشین بد می دیدم اگر جلویم می پیچید میگفتم ای ماشین قراضه چرا اینجوری می کنی؟؟ البته بلند نمی گفتم اما وقتی خودم یک روز ماشینم از بین رفت و چند صباحی در ماشینی قدیمی سوار بودم،‌دیدم من همان آدمم با همه آرزوها و و اندیشه ها و احترامی که برای خودم قائلم و وقتی ماشین های مدل بالا جلویم می آمدند یاد نگاهم خود می افتادم...

درس اول: هنگام قضاوت باید از دریچه نگاه محکوم به جهان نگاه کرد، که هر کسی از نگاه شاکی نگاه کند، حکمی نزدیک به خطا صادر خواهد کرد...

یا


من در دانشگاه همکاری داشتم که همواره وقتی می دیدمش میگفتم او چرا شلوارهای تنگ و کوتاه می پوشد،‌ناسلامتی پزشک است برای خودش....

من در همسایگی خود یکی از همکاران خود را می دیدم که ماشین کهنه و قدیمی ای داشت و همواره پیش خود می گفتم که او با این همه سال درس خواندن آخرش این ماشین نصیبش شده است...

دیری نگذشت که تصادف کردم و ماشینم از بین رفت و خودرویی فرسوده تهیه کردم، و یک بار که شلوار خریده بودم، چون مادرم نمی توانست آنها را برایم اصلاح کند،‌به خیاطی رفتم و خواستم که پاچه شلوارها را اندازه کند. و او هم کمی زیادی اصلاح کرد...

یک روز سرکار رفتم و آن همکارم را مجدد دیدم در حالیکه خودم بر ماشینی کهنه سوار بودم و شلواری کوتاه پوشیده بودم....

درس دوم: قضاوت نباید لحظه ای باشد، قضاوتها نباید در یک رفتار یا یک حرکت خلاصه شود، همه ما در موقعیت هایی قرار میگیریم که شاید آنچه واقعا هستیم نباشیم پس باید بتوانیم این درک را درباره دیگران نیز داشته باشیم که همیشه نمی شود بهترین بود و باید کلی قضاوت کرد نه لحظه ای.

زندگی سراسر حکمت است، من خیلی وقتها برای چیزی دست و پا زده ام،‌خودم را به آب و آتش زده ام و درست نشده است و بعد از مدتی دیده ام که ای دل غافل چه خوب شد که نشد، اگر می شد که خیلی بد می شد...

این مساله باعث می شود که با خودم فکر کنم که علت این مساله چیست؟ آیا سرنوشت من را هدایت می کند،‌ آیا قدرت تعقلی بالاتر از من برای من تصمیم میگیرد، آیا سرنوشت من از پیش نگارش شده است؟ آیا من در جهانی اجباری زندگی میکنم؟ ظاهرا خودم تصمیم می گیرم اما اتفاق دیگری می افتد؟ گاهی در مدتی کم نتیجه را درک میکنم و گاهی ماهها یا حتی سالها بعد حکمت یک اتفاق، یک نشدن،‌یک عدم دیدار و یا یک فراق یا یک شکست را می فهمم...

هیچ وقت فراموش نمی کنم که روزی در دوران کودکی بعد از اخبار علمی از پدرم پرسیدم که پدر دانشمندان در حال اختراع همه چیز هستند، چه چیزی می ماند که من اختراع کنم و پدرم گفت پسرم آرام باش پیشرفت علم ادامه دارد و تو هم روزی کار نویی را انجام خواهی داد.. آن روز نمی دانستم که دانشی به نام نرم افزار تحت وب و شبکه ای به نام اینترنت ایجاد خواهد شد و رسالت من راه اندازی سیستم های نرم افزاری متعدد برای سلامت و پژوهش در سلامت خواهد بود... اما ذهن ناخودآگاه من، سرنوشت من و یا روح من،‌من را به آن سو برد

هزار راه می خواستم بروم، نشد، هزار تصمیم گرفتم،‌نشد و آن شد که امروز باید می شد که اگر من نبودم، کسی دیگر هم شاید نبود که آن را انجام بدهد...

درس سوم: من معتقدم که ذهن ماست که بر سرنوشت ما حکومت می کند؛‌ به این معنی که اگر من بخواهم که رییس جمهور شوم و همه فکر و ذهن من این باشد،‌ کائنات ،‌نیروی لایزال پروردگار عزیز، به صورتی تجمع می کند که من را به آن سو می برد، مسیر پرتلاطم و ناآشنا است به صورتی که بارها و بارها راه گم می شود،‌ راه بیراه می نماید امید و ناامیدی در پی هم میآیند و ناگهان می بینی که تو آنجایی که اگر به خاطر بیاوری می بینی همان بود که می خواستی...

از یکی از اساتید برجسته دانشگاهمان پرسیدم:‌که استاد وقتی کودک بودی می خواستی که چه بشوی، گفت می خواستم استاد دانشگاه بشوم... اون همان شده بود که خواسته بود... پس اگر بدانیم که چه می خواهیم بشویم همان می شویم و وای  اگر ندانیم که چه می خواهیم بشویم که خدا می داند چه خواهیم شد...

درس چهارم: مواظب آرزوها باید بود،‌زیرا رخ می دهند چه بخواهی و چه نخواهی و اگر خوب باشند خوب و اگر بد باشند بد رخ می دهد...

هرکسی همان می شود که می خواهد، نمی دانم چرا خیلی از مردم باور نمی کنند و در نتیجه آن نمی شوند که می توانند بشوند...