سلامتی برای همه

مشکل دیکتاتورها سربازان آنها است

روز گذشته در هواپیما فیلم شائولین را دیدم. این فیلم داستان دو دیکتاتور نظامی چینی است که اقدامات خشونت امیز و کشتارهایی را برای حفظ قدرت شان انجام می دهند. در صحنه هایی از فیلم سربازان به مردم بی دفاع حمله می کردند و همزبان ها و هموطن های خودشان را می کشتند. اینجا بود که سوالی در ذهنم مطرح شد.

چرا این سربازها دستورات ظالمانه حاکمان شان را اجرا میکنند؟ چند حالت ممکن است باشد، ترس از مجازات خودشان، ترس از اخراج از ارتش و قطع شدن مواجب و در نهایت باور داشتن دستورات و موافق بودن با آنها.

حالت اول و دوم که توجیه است و بهرحال همه را نمی توان مجازات کرد و تنها راه نان خوردن هم آدم کشتن نیست. اما مساله سر دلیل سوم است. ارتش نازی در دوران جنگ جهانی دوم میلیون ها نفر را برای اعتقادات ظالمانه هیتلر کشتند. آن سربازها آیا باور داشتند که این مردم باید بمیرند؟ احتمالا همین طور بوده است والا چنین نمی کردند.

ادامه مطلب
+ رضا ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢
comment نظرات ()

انتقال فشار به پایین

داستان دخترکوچکی که به دنبال سرزنشهای مادرش, عروسکش را دعوا می کند و به آن امر و نهی می کند را بسیار شنیده ایم و خوانده ایم. این داستان ساده ریشه جامعه شناسی بسیار غنی ای دارد. اینجانب به آن می گویم انتقال فشار به پایین.

راننده تاکسی که در خیابان با کوچکترین مساله ای جوش می آورد و به رانندگان دیگر پرخاش میکند، استاد دانشگاهی که کارهای آموزشی و پژوهشی خود را به دانشجویانش تحمیل می کند، پزشکی که از بیمار خود وجه اضافی طلب می کند و دستفروشی که با بلندگوی خود در خیابان به فروشندگی می پردازد همه مصداقهایی از انتقال فشار به پایین هستند.

علم جامعه شناسی در برخی موارد شبیه علم فیزیک می شود. در قانون فیزیک مایعات اگر فشاری به سطح مایع وارد شود این فشار به طور مساوی و در همه سطوح منتقل می گردد تا از روزنه ای فشار تخلیه شود.

ادامه مطلب
+ رضا ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٠
comment نظرات ()

رهبران کوچه و بازار

ملت ها درست یا غلط نیاز به رهبرانی برای پیشبرد اهداف ملی و برنامه های توسعه ای خود دارند. برخلاف آنکه عمدتا دانشمندان علوم سیاسی توصیه به تکثرگرایی در تصمیم گیری می کنند و معتقدند که گروه ها باید برای جوامع تصمیم بگیرند نه افراد که بخشی از ارکان دموکراسی است. البته به شرط انتخاب گروه ها به طور آزادانه از سوی مردم و برای مدت زمان محدود. این نظریه تا آنجایی قوت دارد که گالیله در زمان دادگاه معروفش، پس از شماتت شدن توسط یکی از دانشجویانش؛ میگوید وای به حال ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد. اما مرور تاریخ نشان می دهد که بسیاری از ملت ها در برهه هایی از زمان نیاز به رهبرانی داشته اند تا آنها را از پیچ های تند و از گردنه های خطرناک تاریخی عبور دهند. بنده هم اگرچه به شدت به اصل دموکراسی و ضرورت چرخش قدرتمداران هر جامعه معتقدم، اما وجود رهبران را برای جوامع ضروری می دانم. اما رهبر الزام حالم سیاسی و زمامدار امور یک مملکت نیست. بنده معتقدم که ملت هایی موفق ترند که رهبران بیشتری دارند! اساتید برجسته دانشگاهی، محققان و دانشمندان، شخصیت های فرهنگی و هنری کاریزماتیک می توانند در حوزه های مختلفی ر هبران جامعه باشند و در کنار الگوبخشی، در اتخاذ تصمیم های دشوار به جامعه کمک کنند.

ادامه مطلب
+ رضا ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۸
comment نظرات ()

رازهایی از زندگی

زندگی رمز و رازهایی دارد که نه در کتابها می شود آموخت و نه در نصیحت ها و پندها و به قول پروردگار عزیز، "باید بشنود و عبرت نگیرد تا خود تجربه کند". اما تجربه های خود من برایم بسیار جالب است...

من از جوانی ماشین خوب سوار می شدم و همیشه یک نفر یک سوار ماشین بد می دیدم اگر جلویم می پیچید میگفتم ای ماشین قراضه چرا اینجوری می کنی؟؟ البته بلند نمی گفتم اما وقتی خودم یک روز ماشینم از بین رفت و چند صباحی در ماشینی قدیمی سوار بودم،‌دیدم من همان آدمم با همه آرزوها و و اندیشه ها و احترامی که برای خودم قائلم و وقتی ماشین های مدل بالا جلویم می آمدند یاد نگاهم خود می افتادم...

درس اول: هنگام قضاوت باید از دریچه نگاه محکوم به جهان نگاه کرد، که هر کسی از نگاه شاکی نگاه کند، حکمی نزدیک به خطا صادر خواهد کرد...

یا

ادامه مطلب
+ رضا ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٠
comment نظرات ()

دومینوی دورانی

مدتهاست که ننوشته ام‌، الان هم که می نویسم مطلب اندکی تکراری است اما من از دیدگاه دیگری به آن می خواهم نگاه کنم. با ذکر یک داستان شروع میکنم،

 از خودم،‌من از سالهای کودکی مشکلی داشتم، گاهی دستم به جایی میخورد و یا پایم به جایی گیر می کرد و دردم میگرفت. بعد از مدتی به نتیجه عجیبی رسیدم، در بسیاری موارد پس از یک حرف بد یا یک فکر بد درباره یک نفر این اتفاق می افتاد. آنقدر این اتفاق برایم تکرار شد تا روزی که به این نتیجه رسیدم که ارتباطی بین این دو مساله وجود دارد و شرطی شده بودم هرگاه دستم به جایی می خورد یا پایم به لبه میزی چیزی گیر می کرد، باور می کردم که کاری که دارم انجام می دهم، غلط است و تجدید نظر می کردم. این مساله گذشت تا اینکه مدتی پیش مجدد به این مساله فکر کردم زیرا همواره اتفاقاتی در زندگی ام می افتد که ارتباطاتی مستقیم با اعمال و رفتارهای قبلی من دارد.

از برخی دوستانم در مورد همین مساله ای که گفتم پرسیدم و چند نفری این مساله را تایید کردند. به فکر افتادم که در این زمینه تحقیق بیشتری انجام دهم. اول کاری که کردم یک نظرسنجی در وبسایت سلامتی برای همه (www.MyHealth.ir) گذاشتم و از بازدیدکنندگان این وبسایت که امروزه بیش از ١٠٠٠ نفر در روز هستند، سوال کردم.

نتیجه باورکردنی نیست اما 49 درصد پاسخ دهندگان با این موضوع برخورد کرده اند. اگرچه این نظرسنجی به دلیل تعداد کم شرکت کنندگان و دلایل فنی دیگر، ارزش آماری ندارد اما بهرحال نشان می دهد که افراد دیگری هم به این موضوع اندیشیده اند پس شاید فرضیه ای وجود دارد. این نظرسنجی را اینجا ببینید

آقای نورل در نظریه ای کل جهان را ساختاری یکپارچه توصیف کرده است. در این ساختار یکپارچه تک تک اجزای عالم بریکدیگر کنش و واکنش دارند و طبیعتا کنش های مثبت واکنش های مثبت را برمی انگیزند و کنش های منفی واکنش های منفی.

این همه حرف امروز من است، موضوع ساده اما حیاتی است. گاهی از اتفاقاتی که در زندگی مان می افتد دلخور می شویم، شاید بسیاری از آنها نتیجه اعمال ما و کارمای رفتار و اندیشه های خود ما است.

شاید سوال کنید که پس یک زلزله یا یک بلای آسمانی که ملتی را درگیر می کند، چه دلیلی دارد آیا همه آن افراد گناهکار بوده اند، این مساله را هم با همان نظریه می توان اثبات نمود که جای بحث آن در این مقاله نمی گنجد.

  • بهرحال از قدیم گفته اند، گندم از گندم بروی جو ز جو
  • گفته اند: تو نیکی میکن و در دجله بیانداز تا ایزد در بیابانت دهد باز
  • و در نهایت اینکه بودا در تعالیم اش می گوید: هیچ چیزی در این جهان تصادفی نیست.

و بسیاری موارد دیگر از این قبیل که نشان می دهد که عمل ما صدایی می شود که در کوه زمان برخورد می کند و به سوی خود ما با بازتابی مشابه بازمی گردد... اما ما نمی بینیم و ما عبرت نمی گیریم و این دور تسلسل ادامه دارد...

+ رضا ; ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

تطابق سنت و مدرنیسم در فرهنگ ایرانی

من پزشک ام جامعه شناس نیستم اما به دنبال تحصیل در رشته مدیریت سلامت و علاقه شخصی و همچنین سفرهای متعدد داخلی و خارجی به نکاتی در فرهنگ ایرانی رسیده ام که برایم جالب است. ایرانیان در فرهنگ سنتی خود بسیار ویژگی های خوبی داشته اند که در فرهنگ مدرن اثری از آن دیده نمی شود. برخی می گویند آمدن تکنولوژی بدون فرهنگ سازی و آموزش. اما من در کشورهای مختلف ندیده ام کسی نحوه استفاده از تلفن همراه، اینترنت و یا امثال آن را آموزش خاصی بدهد. بلکه همه به سرعت اصول اخلاق و فرهنگ سنتی را در امور مدرن نیز جاری می کنند. حالا چرا در فرهنگ ما این اتفاق نیافته، سوالی است که من پاسخ آن را نمی دانم اما به نظر من یک راه تطابق مدرنیسم با مفاهیم سنتی است تا راه هایی ساده برای ملکه شدن در جامعه بیابیم. ادامه مطلب را اینجا بخوانید

+ رضا ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٧
comment نظرات ()

شهر سالم شهر سبز

شهر سالم شهری است که همه شهروندان آن، در کنار هم با آرامش و آسایش زندگی میکنند. اکثر مردم حداقل های زندگی را دارند و شرایط برای رشد و تعالی اکثر افراد با استعدادها، توانایی های مختلف در انواع زمینه ها فراهم است.

شهر سالم شهری است امن. امنیت مفهومی است که شهروندان ایرانی چندان مفهوم آن را درک نکرده اند. امنیت یعنی اینکه مطمئن باشی هنگامی که چراغ سبز است هیچ خودرو و عابری راه  را سد نخواهد کرد و مطمئن باشی که زمانی که کودکت پیاده به مدرسه می رود حتما فقط از محل های خط کشی شده عبور می کند و حتما همه خودروها برای وی خواهند ایستاد. پس شهر سالم نه فقط مدیرانی دارد که طراحی شهری مناسبی برای شهر ایجاد کرده اند. بلکه شهروندان آن نیز ویژگی های شهروندان شهر سالم را دارند. زیبا ترین و مدرن ترین شهر با شهروندان نامناسب و نامتعادل شهری ناسالم خواهد بود.

ادامه مقاله را در اینجا بخوانید...

+ رضا ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٧
comment نظرات ()

انسان محور توسعه به کجا می رود؟

ما به کجا می رویم؟ آنچنان شتابان به زندگی مشغولیم و با بادهای تندی که می وزند در حال رقصیم که کاملا یادمان رفته است که کجا می رویم؟

دوست عزیز، برادر و خواهر عزیزم، یک لحظه در کوران باد بیاست و بیاندیش. که به کجا چنین شتابان می رویم.انجیر دریایی

امروزه بادهای سیاهی از هر سو می وزند و ما در کوران این بادها به رقصی گرفتار شده ایم که بسیار مارا به خود مشغول کرده است.

دیروز یکی از همکاران خدماتی پسر خردسالش را آورده بود تا محل کار پدرش را ببیند. پسری زیبا با عینکی بر چشمان و موهای خرمایی با تعجب دستش را دراز کرد تا با من دست بدهد در حالی که شکلاتی هم در مشتش بود. معصومیت در چهره اش موج می زد. از  خودم می پرسیدم که کودکان چنین معصوم و پاک چه می شود که در بزرگسالی چنین می شوند؟ ما به کجا می رویم؟ این سوالی است که در ادامه می خواهم به آن پاسخ دهم.

بشر با پشت سر گذاشتن قرون وسطی و آغاز رنسانس رشد صنعتی را آغاز نمود و پس از تبدیل انسان به یک ابزار تولید کالا در قرن 19 و 20 و سپس بکارگیری ابزارهای تولید شده برای قتل عام همان انسان در دو جنگ جهانی به کجا می رود؟

دوران جنگ سرد دوران توجه انسان به حقوق بشر بود، که با جنبش سیاهان در آمریکا و آفریقای جنوبی به اوج خود رسید و با فروپاشی کمونیسم و بازگرداندن دموکراسی و حق مالکیت بر افراد به عصر دانایی و خردورزی در قرن 21 وارد شد.

اما در این عصر مشکل دیگری در وی بروز کرد و آن تبدیل تفکر سکولاریسم به تفکر لائیسم است. این تفکر منجر به این شد که به سمت برهنگی، همجنسگرایی و تفکرات نیهیلیستی و انکارخدا برود.

دوستانم در اروپا و چین می گویند که خلا بزرگی در میان جوانان اروپایی و شرق دور از نظر معنویات وجود دارد. از طرفی اسلامگرایان نیز با رویکردهای تندرو و افراطی در خاورمیانه، امیدی نیست که بتوانند کسی را به خود جلب کنند.

اما من تصور می کنم که بشر پس از آنکه از تکنولوژی ناامید شود و ببیند که ثروت نمی تواند به وی آرامش دهد باز خدا را به یاد خواهد آورد. خدایی که اگر به یادش باشی ، لحظه لحظه نگران تو خواهد بود و چراغ ها و راه ها را جلوی پایت قرار می دهد تا به مقصود برسی.

همچنان در زمین میلیون ها انسان در فقر و مشقت اند، اما من با جرات ادعا می کنم انسانی که خدادوست باشد؛ رنج و غم اش می شود و یا لااقل، تحمل درد و رنج را خداوند برای وی آسان می کند.هرکسی باور ندارد امتحان کند تا ببیند اگر شعله عشق دوست در دلش باشد چگونه هر مشقتی آسان می شود.

من روزی را می بینم که انسان بیدار می شود و خدا را می بیند و همنوع خود را می بیند و آن روز پس از 3 هزار سال آرمان شهر افلاطون هویدا می گردد.

اما آیا ما نمی توانیم چراغی برای آن روز باشیم؟

+ رضا ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۳
comment نظرات ()

← صفحه بعد